عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

نی نی تاب تعطیل...

دختر گلم، در ٢ هفته آخر ٥ ماهگی ات خیلی شطون شده ای.  به طوری که حتی در نی نی تاب هم غلت می زنی. دفعه ی اول وقتی از آشپزخونه اومدم، با صحنه ی زیر روبه رو شدم: خیلی ترسیدم و خدا رو شکر کردم که زمین نیوفتادی.دیگه داری کم کم شیطون می شی و باید بیشتر حواسم رو جمع کنم و نسبت به قبل، بیشتر مواظبت باشم. چند بار دیگه هم جلوی بابایی این کار خطرناک رو کردی:  به همین خاطر  بابا محمد اعلام کرد  که دیگه نی نی تاب تعطیل و باید روی تشکت بخوابی. " با این کارهات مشخص است که وقتی بزرگ بشی از اون دخترهایی می شی که دیوار صاف رو بالا میرن.  " مامانی فدات &n...
12 مهر 1390

افطاری در باغ شهر

امسال ماه رمضون در تاریخ ٣/٦/٩٠ عمه احترام معلم ها رو از طرف مدرسه برای افطاری به باغ شهر دعوت کرد. عمو مهدی و زنعمو ایمانه هم از تهران اومده بودند. فاطمه هم خانواده ما و باباجونی و عمو مهدی و عمو عباس و عمه فرشته رو برای افطاری به باغ شهر دعوت کرد. خیلی خوش گذشت و هوای خوبی بود، لباس تو آستین کوتاه و شلوارک بود و حس کردم که سردت باشه، ولی وقتی توی آلاچیق اومدیم هوا بهتر شد. بعد از اونجا به خونه ی فاطمه شون رفتیم و پذیرایی شدیم، آخر شب هم به اتفاق بابا جونی و عمو مهدی شون به خونه برگشتیم. این هم چند تا عکس از اون شب: (خیلی بازیگوش شدی تو تمام عکس ها یه لحظه هم بدون حرکت نبودی به همین خاطر شاید یه سری عکس ها ک...
10 مهر 1390

شب سرنوشت ساز...

  امشب سر مهربان نخلی خم شد... در کیسه نان به جای خرما غم شد   در کنج خرابه ها زنی شیون کرد... همبازی کودکان کوفه کم شد.      امسال (١٣٩٠) اولین سالی بود که شب های قدر توی جمع ما بودی. پارسال که توی دلم بودی خیلی برای سلامتی ات دعا کردم و از ته دلم از خدا خواستم که فرزندم صحیح و سالم به جمع دو نفره من و بابا محمد وارد بشه... امسال در این شب های سر نوشت ساز از صاحب شب قدر عاجزانه خواستم که این خانواده سه نفری ما، همواره با خوبی و خوشی و سلامتی بتونه مسیر زندگی رو طی کنه و از آزمایشاتی که خداوند بر سر راهمان قرار می ده، بتونیم سر بلند بیرون بیاییم... آمین. ما هر ...
9 مهر 1390

صدای زندگی...

  در زندگی مشترک من و بابا محمد، این زیباترین و به یاد ماندنی ترین صدایی بود که شنیدیم. صدای زندگی... سارینای من، این صدای قلب توست وقتی که ٨ ماهه توی دلم بودی. الهی قربون اون قلب کوچیکت بشم که مثل تیک تیک ساعت تند می زنه. من و بابایی روزی چند بار این صدا را گوش می کردیم، به ما آرامش می داد و نوعی لحظه شماری بود برای اومدن دختر گلمممممممممم، سارینا خانوم. (برای شنیدن صدا لطفا : 1- برنامه فلش پلیر را روی مرورگر اینترنت خود نصب کنید. 2- موزیک متن " آهنگ بخواب با صدای رضا صادقی" را قطع کرده و این صدا را play کنید) ...
9 مهر 1390

سارینا و بابا محمد ...

مامانی ،از وقتی که به دنیا اومدی بیشتر فامیل می گفتن که شبیه بابا محمد هستی ولی عمه احترام از همون اول که تو رو دیدگفت:خود خود بابا محمد هستی. کم کم که بزرگ شدی، هر کی تو رو می بینه می گه که : سارینا = بابا محمد کوچک می شود. بابایی می گه  : باید هم دخترم شبیه من بشه، چون از قدیم گفته اند که دخترها بابایی هستن. خوش به حال بابایی که تو بیشتر شبیه او هستی ...    بابا محمد   سارینا   بابایی اینجا یه کمی بزرگتر شده این هم سارینا خانوم           سارینا و بابا محمد...   هر دوتایت...
2 مهر 1390

نی نی کوچولوی عمه فرشته

  سلام نفسم یه خبر برات دارم نی نی کوچولویه عمه فرشته شون به سلامتی به دنیا اومد. سارینا جون، تولد دوست و همکلاسی جدیدت مبارک مامانی، مه یاس خانوم تو تاریخ ١٧/٥/١٣٩٠ با فرشته ها خداحافظی کرد و پیش ما اومد... مامان و باباش اسم این فرشته ی ناز رو مه یاس گذاشتند (خیلی اسم خوشگلیه)   معنی این اسم قشنگ (مه یاس) : یاسی که به آن مهتاب تابیده است، یاس مهتابگون، استعاره از یاس آبی، زیبا روی و باطراوت     مه یاس خانوم، خوش اومدی مه یاس جون تولدت مبارک، ایشالاه ١٢٠ ساله بشی و بتونی به همراه داداشت محمد&nbs...
25 شهريور 1390

حرف های تلفنی دختر کوچولو با خدا

    الو ... الو ... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟ پس چرا کسی جواب نمیده ؟ یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته .... بله با کی کار داری کوچولو ؟    خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده  بگو من میشنوم  کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...  هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم  صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟ فرشته ساکت بود .  بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره . مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟  بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض...
23 شهريور 1390

4 ماهگی ات مبارک...

سارینا جون امروز ٢٥/٥/٩٠ همراه با مامانی منیژه و بابا محمد ترا به درمانگاه برای قد و وزن و واکسن چهار ماهگی ات بردیم. "چهار ماهگی ات مبارک" می دونستم که دختر خیلی صبوری هستی و میتونی درد رو تحمل کنی، چون وقتی توی دلم بودی دائما برات سوره والعصر می خوندم... وقتی روی تخت برای واکسن خوابیدی، مثل همیشه خنده به لب داشتی و خبر از چند لحظه بعد نداشتی: ولی بعد از واکسن خنده های همیشگی ات تبدیل به گریه موقت شد و در این موقع هم دوربین بابا محمد بی کار نبود و گریه ات رو ثبت کرد:(ولی بگم که گریه ی دخترم موقتی بود، چون هیچ وقت خنده از لب های دخترم جدا نمی شه)  الهی مامانی برات بمیره، گریه هات ...
23 شهريور 1390

سالگرد ازدواج من و بابا محمد

دختر گلم، امسال با حضور تو سالگرد ازدواجمان در ٩ مرداد، رنگ و بوی دیگه ای داشت. ٣ سال پیش در چنین روزی، من و بابایی توی آتلیه تیک تیک عکس می گرفتیم و امسال، بعد از ٣ سال یه دختر ماه داریم. عزیزم تو ثمره ی عشق من و بابایی هستی و خیلی خوشحالیم که پس از سه سال زندگی مشترک، لطف بی کران خداوند شامل حالمون شد و ما را لایق نام پدر و مادر دانست... من و بابا محمد آرزوی مشترکمون در سومین سالگرد ازدواجمون این بود که ایشالاه زنده باشیم و عاقبت به خیری و عروسی دختر گلمون رو ببینیم... ...
23 شهريور 1390